طفل و کفش ...
طفل هفت ساله پی کفشی دوید
که ز پاشنه برخیزد صدا
هی دوید و هی دوید و هی دوید
ای دریغا این دویدن بی بها
***
چشم او در پی کفش هایی دگر
که به پا می کنند هم سال هایش
به پدر نجوا کنان این دخترک
و پدر محزون شد از آوایش
***
پدرش از اسکناسی بی نصیب
دخترک انگشت دهان دنبال کفش
پدر از خرید کفش سرباز زد
دخترک با چنگ افتاد جان فرش
***
ناله ها می کرد که دل گر می گرفت
پدر از این ناله ها بی تاب شد
غصه ی او را بدید افسوس خورد
و شباهنگام او بی خواب شد
***
دخترک در گرگ و میش از جا گریخت
سوی کفش های جگر پاره ی خویش
زیر کفش را پاره کرد سنگی نهاد
پدرش دید و غمش افزون ز پیش
***
دخترک با کفش هایش راه رفت
از صدای سنگ کفش پرواز کرد
پدرش زین کار او بر سر بکوفت
در سکوت خانه گریه ساز کرد
***
بی مهابا سوی آن طفلک دوید
دختر خویش را در آغوشش گرفت
وعده ی سر خرمنی بر او بداد
دخترک زین حرف آرامش گرفت
***
کودکان پاک اند همچون ماهیان
بین ما بسیار از این کودکان
یک نظر گر بنگریم اطراف را
چه فلاکت هاست زیر آسمان
***
سال نو مبارک / سال بسیار خوبی داشته باشیم .
امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد / اگه اشکتون دراومد بگین /