تبليغاتX
اعدام عشق

شعرِ مهران شفيعي

فرياد يا سكوت ...؟


مي پندارم

گاهي چو بارانم

آزاد

سبك و سر مست

مي بارم

با هر آنچه در دل دارم

و مي پندارم

لحظه اي

با تاج رنگين

چو علف هاي خيس سبزم

و باران را به آغوش مي كشم

باراني كه فرياد و درد است

سبز تر از اينم خواهم شد

اگر تاب آرم

فرياد را

...

+ تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 20:50 نويسنده مهران |

سلام . یه خورده دیر اومدم چون نبودم . سال نو مبارک .

با سه تا شعر آپم که شاید یه خورده عجیب و زننده باشه اما دوست دارم متفاوت کار کنم با این پست ها به روز کردم . مرسی   

                                  ***

 

عاشقانه برای زباله ها 1


هنوز بوی نسیم می آید

هنوز بوی باران

باورم ناید خزان اینک نخواهد رفت

باورم ناید کرختی ماندنی ست

هنوز شیهه ی اسب های نجیب را می شنوم

من مست می کنم

در کوچه های تنگ و باریک

نه از بوی نسیم

نه از باران

از بوی زباله ها

که زمانی گویای هستی بودند

و کنون سر به خاک نهاده اند

خزان خواهد رفت و به نیستی خواهد انجامید

آری

بهار بر می آید

...

عاشقانه برای زباله ها 2


بوی تعفن زباله

مرا شاعر می کند

که طبیعت این چنین به کامم خوش نیست

از دریا و جنگل و کوه و گل سرودن بس

می خواهم از برای زباله ها

که دل هاشان به زیر نیستی پنهان شده

شعری سرایم بس عاشقانه

سفر به خاکروبه ها می کنم

و آه می کشم

از هستی به یغما رفته

                    که زباله ها داشتند

...

عاشقانه برای زباله ها 3


به زبان زباله ها می نویسم

با دل زباله از عشق می گویم

و با چشم پر درد زباله می گریم

زباله هایی که زمانی هستی بودند

و از نفس های شادی دوران ها سرشار

                ای خوب من

نیستی ات را با جان می خرم

و اگر نیستی ام را عاشقی

از عشق بگو

که هستی و سرشاری همیشه خوش است

***

ممنون که تحمل کردین . .میشه این زباله رو هرجور دیگه تعبیر کرد .  نقد و نظر یادتون نره .

                                    

+ تاريخ شنبه 5 فروردین1391ساعت 18:59 نويسنده مهران |

سياهي ها و شكست ...

 

آينه هاي غبار گرفته

با نوازش دست روشني نخواهد يافت

اين غبار سرانجام است

و فرجام دويدن ها

                      براي نمي دانم ها

چاله اي را فرارمان بايد

و چاهي به گريبان كشيدمان

و همبستري طوفانمان بايد

كه هرگز انزالمان نيست

 

عشق مسلول است

و نوميدانه به پيري خويش مي انديشد

ژنده پوشم

با كفش هايي وصله زده

و هرگز رنگ عقيده ي خويش نونوار نشدم

چرا كه تهي دستي مرا رفاقتي

و تاب نمكدان شكستنم نيست

برهنه پا مي دوم

دريغا...

راهي جز بي نهايت نيست

مرگ را به آشتي بايد خواند

تا دمي گَس شويم ز شراب ابديت

" مرگ من سفري نيست

هجرتي ست

از وطني كه دوست نميداشتم

به خاطر نا مردمانش " ۱

و بي عاطفه گي ها

آبستن اند

و بي رحمي ها

جنايات ها

و مكافات ها

فارغ شدگانند

آينه هاي غبار گرفته

با نوازش دست روشني نخواهد يافت

چرا كه از به خود ديدن چهره هاي ملعون

رنگ باخته

خود آينه شدن بايد

و لحظه اي به خود ديدن

شايد شكستيم آينه ي زنگار گرفته را

...

۱ : قطعه اي از احمد شاملو

 

+ تاريخ چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 10:38 نويسنده مهران |

"براي اصغر فرهادي و اولين اسكار ايران"

جدايي ...

 

تو خوب تصوير مي كني

                           اي دوست

درد ها را

مهلكه ها را

فقر را بر ذائقه مي چشاني

 با رقصي در غبار مبهوت ميسازي ماران ملعون را

و عصيان گري ات ستودني ست

اشك بر چشمانم جاري ست

از ترسيم جدايي تو

از براي رهايي

تو درد را با درد آه مي كشي

و از تصوير درد تو

استخوان دردي ست

در اين سياهي ها

و بايكوت نورافكن ها

و لنز ها

اين شادي مردي ست

كه شادي

و لحظه اي

آري لحظه اي ناچيز

به خود باليدن را

 در ما زاييد

 

شهر زيبايي ساختي

با ترسيم يك جدايي

كه  تشويش چهار شنبه آخر سال

به فرجام نيك شد

آه ...

شايد جدايي ها به نيك بَرَد ما را

***

اين شعر تقديم به تمامي سينما دوستان و موافقان اصغر فرهادي . راستش تو اين گير و دار سينماي مخروبه اين جايزه ها يه شوكي بود كه وارد شد.هرچند با سيلي سرخ كردنه ولي بازهم دست فرهادي بوسيدنيه .

+ تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 14:37 نويسنده مهران |

برای آنان که لذتشان نیست . طبیعتشان است .

...

دو گیسو ، دو مشت


دو گیسو در هم می پیچد

دو آغوش

دو زن

دو بوسه

کاناپه ای می لرزد


دو مشت در هم گره خورده

دو پای در هم پیچیده

دو مرد

دو بوسه

کاناپه ای سخت می لرزد


کاناپه هایی به خود گریسته

و آشفته گون

انبار هایی متروک

سایه هایی هفت تیر به دست

دو گیسو

دو مشت

بر چوبه ی اعدام

نقاشی های داوینچی به خود می سوزد

خون بر خاک

فریاد هایی مغشوش

هم جنس گرایان مصلوب

***

مرسی از حضورتون . هر نقد و نظری داشتین دوست دارم . فقط منصفانه باشه .

پست بعدی با غزلی در خدمتتونم .

+ تاريخ چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 18:50 نويسنده مهران |

به نام پدر ...


زندگي در بطن

زمين

بازي مضحك است

همين

تخته نردي ست فرسوده

از ساليان دور

موريانه خورده و غبار اندود

تاس بايد ريخت

و از چشمك زن خورشيد

تا خاموشي ستاره ها

شيهه كشيد و تازيد

...

من هنوز به پيدايش حقير خود مي انديشم

سكس

             و

                   سيگاري

كه دسر پس از شهوت

مردي ست

به نام پدر

چه آلوده مي آييم

بي آن كه خود خواهيم

چه آلوده مي مانيم

در زميني كه

تو پدر نام داري اي متعال

زمين حاصل همبستري تو با كيست ؟‌

اين زمين ملعون كه ما مي كُشيم در آن

نه انساني را

                قلب ها را

                              عشق ها را

و آلوده مي رويم

به جايي كه جايش در ناكجاست

پس بودن همي بايد يا نبودن ؟ 

بودن يا نبودن ؟

خود نيز سرگشته ام هملت

به راستي زمين از آن كيست ؟

آه ...

شايد خدا كلاؤديوس باشد

لقمه اي فلسفه 

                 به دست دارم

                                  گاز مي زنم

                                                  مي جوم

                                                              اما بسيار گرسنه ام

هفت رنگ فلسفه ي حيات را كي خواهم خورد؟

كي بدان خواهم انديشيد ؟

رسالتم چيست ؟

                          اي متعال تو پاسخ گوي

***

ممنون وقت گذاشتيد .

احتمال زياد آپ بعدي دوئل 5 خواهد بود .


+ تاريخ شنبه 24 دی1390ساعت 19:43 نويسنده مهران |

يك مشت غبار ...


دنيا را حجمي متناهي مي انگاريم

و با لبخنده اي فردا را آرزو منديم


اسب زمان مي شتابد

و ما در غبار به جا مانده اش محبوسيم

به ديروز ها

پيش از مسيح

پيش از آدم

و پيش تر مي انديشيم


اسب زمان مي شتابد

و شيهه هاي زين پس اش هراسناك است

هراسناك

اندوهناك

و خوفناك

كودكان در اتوبوس بوي باروت را مژده مي دهند

آه ...

اگر باروت نيز باشد چه باك

من نوميدم

و به خنده ي جونده هاي اكسيژن مي خندم

زندگاني را تنها تنفسش باقي ست

و يك مشت غبار

... 


+ تاريخ سه شنبه 6 دی1390ساعت 17:40 نويسنده مهران |

سه گاني هاي من ...


1) گاز زدم سيبي مشكوك

ز تبعيدم نشاني نشد

خنديدم به آدم و اين فلسفه ي پوك


2) تو را مي گويم ،‌ مي شنوي ؟

جاودانه اي و ملكه ي ذهن هاي آسان

اي باور هاي بي فرجام انسان


3) عطش به ورد هاي احمقانه كه مي خواندم

مشتي زهر شد در كاسه ي عمرم

مي سوزم و نادمم از اين جرمم


4) گورستاني را گوري مي كنم

در بطن زمين خوف ناك

كه برخواستن را سلامي نباشد چه باك


5) مي سوزم آه ،‌ مي سوزم سخت

ببين درد درونم خدا

چه تخت نشسته اي روي تخت

...

منتظر نقد هاتون هستم . هرچقدر هم تند باشه

+ تاريخ پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 13:11 نويسنده مهران |

کلاسیک . مدرن


من ایستاده ام

سبک و بی وزن

و بی وزن تر از بادم

خاک خورده ها چه نو نوارند

و نو نواران در کوچه های بطالت مدرن

کلاسیک را زمزمه می کنند

باد را می نوازم

شاید مرا به پیش از این ها برد

و جاودانه شوم

آه ...

چرا کس صدای امروز را نمی شنود ؟

...


تقدیم به هنر امروز و دنیای امروز . بدورد دیروز


+ تاريخ چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 0:51 نويسنده مهران |

تقديم به كسي كه دوستش داشتم . دارم و هميشه خواهم داشت

...

رد پاي عشق ...


دنياي من طعم تلخ درد را

نشخوار مي كند

از آن دم كه برهنه پا

گز كردي دالان هاي قلبم را

و با گذري سرد

روحم را به اسارت بردي

...

از عشق

اين عشق بي فرجام

رعشه به اندام دارم

و هم چنان ردپاي تو باقي ست

***

+ تاريخ سه شنبه 10 آبان1390ساعت 19:21 نويسنده مهران |

به ياد شعر سگ ها و گرگ ها سروده ي مهدي اخوان ثالث

***

رئيس ...

 

گوش جان مي سپارم

به شيهه ي اسب هاي نجيب

به عر عر الاغي تسليم

به آواز گنجشك هاي عصيان گر

به كلاغاني كه پارس مي كنند

و به سگ هاي سير

كه حلقه به گوش رئيس اند

و به گرگ هاي گرسنه

كه بي رئيس مي ميرند و رئيس اند

به خود فرو مي روم

و ...

مي انديشم كه رئيس باشم

يا حكم بخوانم

***

يه چند وقتي دوئل رو آپ نمي كنم . تا يه خورده فضا عوض شه .

در واقع تا موضوع خوبي پيدا كنم .

(اين شعر هم شعر كوتاهيه . ولي از اين كه وقت ميذاريد ممنونم )

 

 

+ تاريخ یکشنبه 24 مهر1390ساعت 18:27 نويسنده مهران |

تقدیم به تمام زنان بی سرپناه ایراني . زناني كه فقر بال پرواز رو از اونها گرفته .

-------------------------

زنده یاد مردانگی ...

 

هوای مرد بودن سرد و سوزان است

و هرم غیرت مردان به خاکستر نشسته

هر آن بادی که می آید نباشد باد مرهم

که مرهم ها بگندیده و بر بستر نشسته

***

دگر مردی نمی بینم

دگر مردانگی گم شد

دگر ناموس ما مردان

برفت و مال مردم شد

***

زنانی کز نیاز و فقر

به فحشاگری سر کردند

و نامردان به نامردی

ز شهوت خویش تر کردند

***

چرا بی سرپناهی که

به سوی ما پناه آرد

ز ما نامرد نامردان

هوس بازی دو صد بارد ؟

***

چرا دستی ز دست ما

نباشد مرهم دردی ؟

و مردانگی نآید باز

که گیرد جای بی مردی ؟

***

دلم تنگ است بر " قیصر " 

که غیرت باعث جانش

خوشا دوران مردی ها

خوشا و زنده یاد یادش

***

۱ : قیصر فیلمی از مسعود کیمیایی

 


+ تاريخ یکشنبه 12 تیر1390ساعت 18:35 نويسنده مهران |

طفل و کفش ...

 

طفل هفت ساله پی کفشی دوید

که ز پاشنه برخیزد صدا

هی دوید و هی دوید و هی دوید

ای دریغا این دویدن بی بها

               ***

چشم او در پی کفش هایی دگر

که به پا می کنند هم سال هایش

به پدر نجوا کنان این دخترک

و پدر محزون شد از آوایش

            ***

پدرش از اسکناسی بی نصیب

دخترک انگشت دهان دنبال کفش

پدر از خرید کفش سرباز زد

دخترک با چنگ افتاد جان فرش

               ***

ناله ها می کرد که دل گر می گرفت

پدر از این ناله ها بی تاب شد

غصه ی او را بدید افسوس خورد

و شباهنگام او بی خواب شد

                  ***

دخترک در گرگ و میش از جا گریخت

سوی کفش های جگر پاره ی خویش

زیر کفش را پاره کرد سنگی نهاد

پدرش دید و غمش افزون ز پیش

              ***

دخترک با کفش هایش راه رفت

از صدای سنگ کفش پرواز کرد

پدرش زین کار او بر سر بکوفت

در سکوت خانه گریه ساز کرد

                ***

بی مهابا سوی آن طفلک دوید

دختر خویش را در آغوشش گرفت

وعده ی سر خرمنی بر او بداد

دخترک زین حرف آرامش گرفت

                ***

کودکان پاک اند همچون ماهیان

بین ما بسیار از این کودکان

یک نظر گر بنگریم اطراف را

چه فلاکت هاست زیر آسمان

             ***

 سال نو مبارک / سال بسیار خوبی داشته باشیم .

امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد / اگه اشکتون دراومد بگین /

+ تاريخ سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 12:8 نويسنده مهران |

تقديم به سنگ قبرم ...

 

از تاريكي

تا انتهاي روشنايي مي نويسم

تا به روي مرمري كه بر پيكرم خوابيده

حك شود

اشك نمي خواهم

آه نمي خواهم

تنها تلنگري كه بيدارم كند

و نوري كه روشن كند چشمانم را

تا به پس از خويش بنگرم

تا دوست داشتني ها را نگاه كنم

و باز نگاه كنم

آري هيچ  اشكي نمي خواهم

چون دلم بسيار مي گيرد

تنها مرا به خاطر بسپار

 

+ تاريخ یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 15:41 نويسنده مهران |

اگر شمشير بارد ز آسمان ها

و گر خنجر برويد از دل خاك

جهاني گر به خونم تشنه باشند

كجا ياد تو از خاطر كنم پاك

                              " منوچهر آتشي "

                   ***

عهد با عشق ...

 

من از هيچ نمي ترسم

دلم عهدي تو را بسته و هرگز نشكند آن را

و از يادم نخواهد رفت

روز هايي كه سركرده دلم با تو

ولي آن روز ها رفت و كنون ياد است

خاطرات من و تو

در جاده اي محبوس دوران هاست 

و من آن جاده مي پويم به يادت

من از هيچ نمي ترسم

و گر صد نيزه بشكافد دل من

بدان يارم

دلم عشق تو را محفوظ كرده

 

 

+ تاريخ جمعه 10 دی1389ساعت 14:14 نويسنده مهران |

شبانه ها ...

 

امشبم سرد و ملال انگیز

همچو شب های دگر

که تو ره داری در مرز خیال

تا بر آشوب آری این دل من

سکوت مبهمی جاری ست

و تنها آه های پت پت فانوس است

من افتاده ام بر بستر تنهایی

و شب ها تو را آه می کشم

پیچک های باغچه حزن مرا می شنوند

و با شکفتن قهر کرده اند

و پژمرده بر دل خاک خوابیده اند

کفتران مرا می فهمند

و از بهر دانه سوی من نمی آیند

آه . تنهایم من

و همچنان این تنهایی آبستن است

و فارغ نخواهد شد

شبانه های من این گونه می گذرد

و آغوش معشوقم مرا در خویش نمی گیرد

                  ***

 

+ تاريخ دوشنبه 22 آذر1389ساعت 19:19 نويسنده مهران |

کوچه ...

 

کوچه یادش بی تو خالیست

هر دم از آن کوچه من خواهم گذر کرد

من به یاد تو فتاده

من به یادت جان سپارم

لحظه های بی شمار زان کوچه ای که من و تو

روزی گذر کردیم گذر کرده

اما بازهم که از آن کوچه گذر میکنم

عطر نفس و جان و تنت

جاریست . جاریست

کوچه یادش بی تو خالیست

دریغا که از آن کوچه پر خاطره تنها راه می پویم

سحرگاهان بسیاری در آن کوچه نشستم

تا به آخر می رسید شامگاه

در آن کوچه نشستم

و هم اکنون نیز من عاشقت هستم

و در آن کوچه نشستم

تو در آن کوچه پر خاطره نیستی

کوچه یادش بی تو خالیست

            ***

به یاد شعر فریدون مشیری

+ تاريخ دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 13:16 نويسنده مهران |

خبر ...

 

(( انگشتانم برنده ترين خار را مينوازد ))

                  تا به دشت هايي دور و آغشته به خار

برساند خبري

كه شقايق ها

     و

       اقاقي ها

بر اندام شما خواهد نشست

                       اي پيكر هاي زيبا و شجاع

عرياني خويش را از گزش ماران پنهان نداريد

  كه زهر

             به اتمام خواهد رسيد

 

+ تاريخ یکشنبه 20 تیر1389ساعت 21:51 نويسنده مهران |

مترجم سایت

مترجم سایت